![]() |
![]() |
|
|
معبودا.... خوب ِ خوب ِ نازنین ِ من نام تو مرا همیشه مست می کند بهتر از شراب بهتر از تمام شعرهای ناب! نام تو، اگرچه بهترین سرود زندگی ست من تو را به خلوت خدایی خیال خود: « بهترین ِ بهترین ِ من » خطاب می کنم، بهترین ِ بهترین ِ من ! پ.ن:همیشه از دیگران متمایزی پیشگفتار تمام حرف هایت، یک لبخند است!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 20:36 توسط دئنا |
|
|
بي هدف و متزلزل در کوچه هاي تاريک راه مي روم .. نميدانم .. شايد به دنبال عرسکم ميگردم ...!!!!! حتي عروسک هم به من دروغ ميگويد . اينجا را خيلي دوست دارم... با اينكه من را دو رو خطاب مي كنند و دروغگو لقب مي دهند... ولي من هنوز عاشقانه دوستشان دارم زيرا بوي تو را مي دهدند.. خودشان...نگاهشان...زندگی شان...حتی گلایه هایشان...همه و همه بوی تو را می دهند... مي دوني؟ تحمل سنگينيه نگاه بي رحم اين مردم را ندارم ! بي بهانه نوشتم.... شايد براي اين بود كه بداني هنوز هم خسته ام.... هنوز هم دوستت دارم با تمام نا ملايمتي هات... خبر نگرفتنات... نا مهربوني هات... نه ، نه ، نه... باز تند رفتم.... درست ميگي همش تقصير خودم بود... شايد من لياقت بالا آمدن را نداشتم.... شايد من مغرور و سركش بودم... و شايد انقدر خودخواه ، كه آهوي رميده در صحرايي را مي خواستم در قفس دل حبص كنم ! حتي شايد من لياقت بودن را نداشتم.... فكر كنم لياقت دوست داشتن هم نداشتم... امروز دوباره سجاده را باز کردم مثل هميشه انتظار آمدنت را كشيدم تا ببينمت ، تا ببویمت ، تا در آغوش بگیرمت و از دل تنگیت زار زار گریه کنم......... اما.... نيامدي .... خود راه افتادم ، قدم به قدم مسير هميشگي ،قدم به قدم مسیر زندگی ام را همه را حفظ بودم...اما ...نیامدی. گويي در نگاهت بودم كه به وسعت آسمان بود وگویی در دلت كه پهناي دريا را دارد سير مي كردم و لحظه ها كنار تو بودن شادي بخش بود.... آسمان دلم هميشه آفتابي ، خنده بر لبم مثل غنچه بود..... راه دراز بود، خسته شدم از بس تو بودی ولی مردم بی توجه از کنارت رد می شدند!!!! خسته شدم از بس بودی ولی بودنی به قیمت نبودن...... نگاه عابران آزارم ميداد..... چقدر به ساعتم نگاه مي كردم ..... زمان هم خسته شد...... من دردم درد پوسيدن نيست.... درد بي تو بودنست !!!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 16:49 توسط دئنا |
|
|
این همه حسود بودم و نمی دانستم به نسیمی که از کنارت موذیانه می گذرد... به چشم های آشنا و پر آزار که بی حیا نگاهت می کند... به پرنده ای که فقط بخاطر تو می خواند... به آفتابی که فقط بخاطر تو گرم است... به سجاده ای که فقط بخاطر تو باز می شود... به بارانی که فقط بخاطر تو می بارد... به اشکهایی که فقط بخاطر تو می ریزد... به قلبی که فقط بخاطر تو می تپد... حسادت می کنم..... من آنقدر عاشقم که به طبیعت بدبینم طبیعت پر از نفس های آدمی است که مرا وادار می کند حسادت کنم به تنهایی ام به جهان به خاطره ی دور از تو....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 18:6 توسط دئنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
رب اشرح لی صدری
و یسرلی امری وحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.......... این وبلاگ رو به مادرعزیزم و به تمام دوستهای زندگیم تقدیم می کنم.تمام دوستهایی که همیشه به من درست زندگی کردن رو یاد دادن و همیشه من رو دوست داشتن .به تمام کسانی که فقط یک بار تو زندگیم دیدمشون ولی تاثیرشون اونقدر تو زندگیم عمیق بوده که هرروز به یادشونم. به تمام کسانی که هیچ وقت نتونستم حق دوستیشون رو به جا بیارم.به تمام کسانی که هیچ وقت نفهمیدن احساس من چی بود.امیدوارم اگرکسی رو ناراحت کردم با تمام وجودش من رو ببخشه.... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 مهر 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 شهریور 1386 بهمن 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
|
RSS
|