![]() |
![]() |
|
|
سکانس اول واقعا این خدا چه قدر بزرگ است! سریع آرزوهای آدم را برآورده می کند! سریع و خوشایند! سکانس دوم (بهار یعنی الآن!) نشسته ام ساکت و ...ساکت. بهار در تنفس ثانیه ها جا خوش کرده است. می خواهم در این سال تازه از راه رسیده فقط مثبت و امیدوار فکر کنم. اما چه کنم که تو هنوز ....؟! چه کا...؟ تلفنم دارد زنگ می زند...! واااااااای! تو هستی! تو هستی! من کاملا کودک می شوم و زیبا. وقتی به تو فکر می کنم زیبا می شوم چه برسد به این که با تو صحبت کنم ....نمی فهمم چه واکنشی چند لحظه پیش نشان دادم وقتی صدای خوش رنگت را از آن سوی خط شنیدم! ولی می دانم که طبیعی نبود! این را خنده ی آشنایت به من گوشزد می کند. سکانس سوم من احساس می کنم که دارم در آسمان سفر می کنم! تو اینجا هستی، برای چند صدم ثانیه، زمان خیلی کمی است!!!- اما اشکالی ندارد ( یعنی اشکال دارد اما چاره ای نیست. یادت باشد چاره ای برایش پیدا کنی. فراموش نکنی؟؟؟) . راستی چرا آن قدر تکیده شده ای! چرا؟ جوابم را با لبخند می دهی و من می فهمم که چرا...! سکانس چهارم (امسال سال من است!) چه قدر این خدا بزرگ است! تمام آرزوهایم را برآورده می کند، سریع! همه چیز دارد خوب پیش می رود. من و تو برای چند صدم ثانیه در هفته می توانیم صدای همدیگر را بشنویم! خیلی خوب است. درخت پشت پنجره ی آشنا هم دوباره جوان شده و سبز. لهجه ی زمین و زمان شده بنفش یاسی با طراوت. خدایا هزاران هزار مرتبه شکرت. سکانس پنجم (این سکانس برای روشن شدن حقیقت، خلق شده است) امروز مرغ مینا لب پنجره ی آشنا نشسته و نه سکانسم را می خواند. می گوید که من منت کشی تو را می کنم!!؟ و این که تو به من کم محلی می کنی!؟ ببین! من معذرت می خواهم که پرنده این طور فکر می کند! مثل این که خوب منظورم را نرسانده ام. نمی دانم دلتنگی های پیاپی باعث این سوء تفاهم شده اند یا توقع بی نهایت من. این پرنده ی کوچولو نمی داند که تو خیلی خیلی به من اهمیت می دهی . هیچ کس نمی داند که 99 درصد خواهش ها و توقع هایم را با واژه ی "چشم" پاسخ می دهی. به جز درخت پشت پنجره ی آشنا، هیچ درخت و پرنده ای نمی داند که تو چه قدر به من بها می دهی. با وجود هزار مشغله ای که داری، تو به من عجیب بها می دهی. تو خیلی خیلی خیلی به من بها می دهی و این موضوع به من آرامش می دهد. سکانس ششم لطفا فکری به حال این چند صدم ثانیه ها بکن! سکانس هفتم همیشه......... ...........، بهترین نسیم دنیا!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:38 توسط دئنا |
|
|
سکانس اول (برای تو می نویسم، همیشه بهار من!) دارد از زمین و آسمان بهار می بارد. این واژه ی بهار، ناخودآگاه مرا به یاد چشم های خوش عطر تو می اندازد. دارم به تو فکر می کنم، تمام ثانیه ها طعم باران می گیرند و من....و من هنوز در حسرت یک بار در کنار تو بودن هستم، در لحظه ی زیبای سال تحویل...! دارد سال تحویل می شود! روزگارت مبارک عزیزم! سکانس دوم (بهار یعنی...) در فرهنگ واژگان باور من، بهار یعنی: در کنار تو بودن تا همیشه ی دنیا (حتی اگر تو در سرمای زمستان هم کنارم باشی، آن لحظه، بهاری ترین لحظه ی زندگی من است). راستی! بهار کی می خواهد بیاید؟! لطفا یک کاری کن، زودتر بهار شود! لطفا!!! آهان، یادم نبود که سال تحویل شده و بهار آمده است! البته... سکانس سوم دوست دارم در ابتدای سال 1387، از تو تشکر کنم. متشکرم که تمام این روزها و ماه ها و قرن ها – بدون هیچ توقعی- به من اجازه دادی عاشقانه دوستت داشته باشم. متشکرم که در تمام لحظه های زندگی، بهانه های بچه گانه ام را تحمل کردی و هیچ وقت بچه بازی هایم را به رویم نیاوردی. متشکرم که هر 1000 مرتبه ای که به تو اس ام اس زدم و گفتم که قول می دهم دیگر برایت اس ام اس نفرستم، در جوابم اس ام اس ام زدی "دوستت دارم". (و من...1000 بار قولم را زیر پا گذاشتم! و از این زیر قول زدن هایم خوشحالم! قول می دهم همیشه قولم را زیر پام بگذارم! قول می دهم!). متشکرم که لهجه های توهین آمیزم را با لهجه ی مهربانی پاسخ دادی. متشکرم که با حضورت در دنیا، مرا با بهار آشنا کردی. متشکرم که صادقانه به من می گویی" عاشقت نیستم ولی دوستت دارم!" (و این جمله ی 5 کلمه ای، مرا می سوزاند. اما متشکرم که تا این حد با ما من روراستی- تا حد به جنون کشیدن من!) البته، خودم به این واقعیت تلخ آگاهی دارم. چون اگر احساس تو هم، به اندازه ی احساس من بود، هرگز نمی توانستی دوری ام را تحمل کنی. نمی توانستی ابراز نکنی. نمی توانستی به راحتی- ببین! به راحتی!- از کنار دلتنگی هایم بگذری! تو مثل من نیستی ولی وجودت سراسر مهربانی ست، نه با من که با همه ی دنیا!. متشکرم و 1000 بار متشکرم. سکانس چهارم ( تمام آرزوهای بنفش یاسی رنگم را در این سکانس جا داده ام) از همین جا، از این سوی فاصله ی خیس و باران زده ی بین مان، می خواهم آرزوهای سال جدیدم را برایت بنویسم و تو آن ها را بخوانی ( دارم در ذهنم مجسم می کنم که داری نوشته هایم را می خوانی... چه قدر زیباتر می شوی! زیبا و با وقار...) ببین!؟ دلم برایت تنگ شد! همین لحظه که این سطر را نوشتم، باران زد ناگهان و بیش از چند لحظه قبل، دلم برایت تنگ شد! بگذار از لابه لای این باران سیل آسا، آرزوهایم را برایت بنویسم: آرزوی اول: آرزو دارم در یکی از این روزهای نوزاد سال 1387، بعد از این 10 قرن دوری، بیایی از دورهای دور. آرزوی دوم: دلم می خواهد در این سال تازه متولد شده، خیلی دوستم داشته باشی (تو با من خیلی مهربانی، اما من احتیاج دارم که خیلی خیلی خیلی خیلی دوستم داشته باشی. من به دوست داشتن هیچ کسی غیر از تو نیاز ندارم! حتی محتاج دوست داشتن درخت پشت پنجره ی رو به خیابان آشنا، هم نیستم. فقط تو، همیشه خوش رنگ من!) آرزوی سوم: امیدوارم یک معجزه رخ دهد و من مورد اعتمادترین موجود زندگی ات شوم! نمی دانم چرا!؟ ولی دوست دارم فقط و فقط به من اعتماد کامل داشته باشی. راستی! الان هم تو به من اعتماد داری؟! چه قدر؟! اگر به اندازه ی فاصله ی بین مان، به من اطمینان داشته باشی، یعنی خیلی خیلی خیلی خیلی مورد اعتمادت هستم!!! سکانس پنجم من مطمئنم که سال 1387، سال خوشبختی همه ی پرنده هاست! قرار است امسال، واژه ی "کوچ" را از فرهنگ واژگان همه ی ما بردارند! همه جا فقط رسیدن است و دوستی و عشق و ....رسیدن! راستس یک چیزی چند وقتی است که بد جور ذهنم را به خودش مشغول کرده. چرا هروقت با من حرف می زنی بغض میکنی؟ چرا؟! این بغض هایت بدجور قلبم رو درد می آورند، بدجور...به قول مادرم احساس می کنم قلبم رو ریش ریش می کنند! باور داری دوست من؟ گاهی فکر می کنم چرا وقتی با هم حرف می زنیم مثل بقیه با هم نمی خندیم؟ و هر دو تو ته ته ته صدامون صدای بغض می آد؟؟؟ وقتی نیستی من اونقدر از دلتنگیت گریه می کنم که دوست دارم این دفعه وقتی باهات حرف زدم از خوشحالی فقط بخندم.... سکانس هفتم هیچ کدام از سکانس های قبلی، باعث نمی شوند که مطلب اصلی را فراموش کنم. ببین؟!هدیه ی سال جدید من یادت نرود لطفا! من بزرگ ترین و ارزشمندترین هدیه ی دنیا را می خواهم، این که : بیایی و رو به رویم بنشینی- زمزمه ی ثانیه ها را به این لحظه اضافه کن- در نگاهم شریک شوی و با لهجه ی سبز رنگت بگویی: سال نو مبارک...! تو را به خدا به من قول بده که این کار را می کنی؟!!! مشکل فاصله ها را خودت حل کن. من دوست دارم فقط به این هدیه ی فوق العاده، فکر کنم! من دارم شب و روز به این هدیه ی بی نظیر فکر می کنم! یادت نرود یک وقتی؟! متشکرم. سکانس هشتم ( لطفا جمله ی آخر این سکانس را باور نکن) نمی دانم چرا دلم می خواهد خودم را برایت لوس کنم؟ (به نظر تو چرا!؟!). پس: دیگر هرگز دوستت ندارم! سکانس نهم ( بدون نوشتن این سکانس، بهار معنایی ندارد) 1000 بار دوستت دارم، همیشه بهار من!!! روزگارت مبارک! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 19:54 توسط دئنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
رب اشرح لی صدری
و یسرلی امری وحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.......... این وبلاگ رو به مادرعزیزم و به تمام دوستهای زندگیم تقدیم می کنم.تمام دوستهایی که همیشه به من درست زندگی کردن رو یاد دادن و همیشه من رو دوست داشتن .به تمام کسانی که فقط یک بار تو زندگیم دیدمشون ولی تاثیرشون اونقدر تو زندگیم عمیق بوده که هرروز به یادشونم. به تمام کسانی که هیچ وقت نتونستم حق دوستیشون رو به جا بیارم.به تمام کسانی که هیچ وقت نفهمیدن احساس من چی بود.امیدوارم اگرکسی رو ناراحت کردم با تمام وجودش من رو ببخشه.... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 مهر 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 شهریور 1386 بهمن 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
|
RSS
|