![]() |
![]() |
|
|
زیبای من، کجایی تو اکنون؟ در باغچه گل ها را آب می دهی آیا؟ گل هایی که به تو عشق می ورزند با دلی پاک، نکند در گوشه ی خلوت نشسته ای؟ همانجا که معبدی ساخته ای برای پاکی. معبدی که جانم در واپسین لحظه های زندگی دل به آن بسته است. چه بسا- تو که به حکمت خدایان – از هرچه حکمت بی نیازی در لای کتابها حکمت بشر را می جویی؟ همدم وجود من کجایی اکنون؟ آیا بهر من در معبدی به نیایش نشسته ای؟ یا در کشتزاران با طبیعت، مرتع اعجاب و رویاهای خود نجوی می کنی؟ شاید هم در کوخ بینوایان، پرندگان بال شکسته را با سخنان شیرین خود دلداری می دهی؟ آری می بینم دستانشان پر است از احساس تو. تو در همه جا هستی. تو رحمت خدایی. تو در همه وقت. تو پر توان تر از زمانی. آیا به یاد داری آن لحظه ها را که شبهایی در پرتوی نور فراگیرت همچون هاله ای با هم درد و دل می کردیم؟ هنگامی که فرشتگان عشق پیرامون، در گذر بودند و درباره ی شگرد ارواح آواز می خواندند. آیا به یاد می آوری آن لحظه ها را که به خاطر من از سرما می لرزیدی ولی لب به سخن باز نمی کردی؟ خیابان هایی که تو را فرو می پوشاندند و هیچ انسانی تو را نمی دید، تو گویی دنده های تنی بودی که اسرار قلبی مقدس را حفظ می کنند. آیا آن سحرگاهان را به یاد می آوری که برای مناجات مرا بیدار می کردی؟ آن هنگام وداع را چه؟ آنگاه که نزد من آمدی و لب باز نکردی و از آن احساس کردی که اگر لب گشایی، اسراری آسمانی آشکار خواهد شد که زبانها با آن ناآشنایند. احساسی که مقدمه ای بود برای آهی ژرف و ناگسسته، روحی که خداوندش در گل دمید و انسان شد. روحی که در سفر خویش به عالم ارواح از ما پیشی گرفت تا بگوید: چه بزرگند جانهای ما. آنجا خواهند ماند تا ما نیز در ابد به او بپیوندیم، آنگاه مددجویان از اشک مرا می دیدی و می گفتی: تن ها را اغراض ناشناخته ای است که برای اموری جهانی و اهدافی دنیوی از هم می گسلند و دور می شوند، اما جانها همواره در قبضه ی عشق ایمن می مانند تا مرگ در رسد و آنها را به نزد خدا برد. محبوب من برو... زندگی فرا می خواند تو را، اطاعتش کن. آن خوش رخسار، ساغری سرشار از کوثر شادمانی به فرمانپذیرانش می دهد، اما من از عشق تو دامادی ملازم و از خاطره ات جشنی دیرپای و فرخنده خواهم داشت. دوست من، اکنون کجایی؟ آیا در شب آرام، بیداری و می بینی آن نسیمی را که، تپش قلب و اسرار تنم به دوش، به سوی تو می وزد؟ می بینی آیا نقش جوانی خویش را؟ این نقش با آن جوانی سازگار نتواند بود. اندوه، سفره ی خیالی را که در کنار تو پهن بود، اینک به کناری افکنده است. مژدگانی که کحل جمال تو سایه وار بر آن نشسته بود، اینک از شیون و زاری پژمرده است و وجد گونه های نمناک از اشک های تو را خشکانده است. محبوب من کجایی؟ آن سوی دریاها شیون مرا می شنوی آیا؟ فریاد ضعف و خواری مرا چه؟ می دانی چه بردبارم؟ آیا در فضا، ارواحی نیستند که جانهای در بستر مرگ و دردمند را با خود ببرند؟ در میان جانها رسن هایی ناپیدا که نوای عاشقی رنجور را به آن می آویزند؟ زندگی من، آیا تویی؟ من هماغوش ظلمتم، من مغلوب اندوه... تبسمی کن در فضا و جانی تازه بگیر. محبوب من کجایی، هم اکنون کجا؟ اما چه بزرگ است عشق و چه بی مقدارم من! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:56 توسط دئنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
رب اشرح لی صدری
و یسرلی امری وحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.......... این وبلاگ رو به مادرعزیزم و به تمام دوستهای زندگیم تقدیم می کنم.تمام دوستهایی که همیشه به من درست زندگی کردن رو یاد دادن و همیشه من رو دوست داشتن .به تمام کسانی که فقط یک بار تو زندگیم دیدمشون ولی تاثیرشون اونقدر تو زندگیم عمیق بوده که هرروز به یادشونم. به تمام کسانی که هیچ وقت نتونستم حق دوستیشون رو به جا بیارم.به تمام کسانی که هیچ وقت نفهمیدن احساس من چی بود.امیدوارم اگرکسی رو ناراحت کردم با تمام وجودش من رو ببخشه.... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 مهر 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 شهریور 1386 بهمن 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
|
RSS
|