![]() |
![]() |
|
|
مهتابي اتاقم صاعقه مي زند و چشمانم باران مي بارند، بهاري! هنوز هم يادم مي آيد! آنگاه که زير شکنجهي حرفهاي سردت بودم و هر لحظه اين سرما روح گرمم را مي افسرد ايمان داشتم که دوستت دارم... ولي لب به سخن نگشودم و تمام حرفهايت را شنيدم تا آخرين کلمه! تمام حرفهايي را که سالها به زبان نياوردي و من همه چيز را حقيقت پنداشتم...... گمان نکن حرفهاي سردت کوچکترين ترديدي بر من وارد کرد.... چون من اين نگاهها را دوست داشتم... اين چشمها را دوست داشتم اين صدا را دوست داشتم.... حرفهايت که تمام شد با تمام ناباوري باز هم ايمان داشتم که دوستت دارم..... و لکهي اشکي که از چشمم چکيد.... بر ايمانم افزود.... خداي روزهاي تنهايي من! به اندازهي تمام اشکهايي که برايت ريخته ام به اندازه ي تمام بيداري هاي شبانه ام به اندازه ي تمام نامه هاي عاشقانه ام دوستت دارم..... پ.ن : من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند. افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود.....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 20:17 توسط دئنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
رب اشرح لی صدری
و یسرلی امری وحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.......... این وبلاگ رو به مادرعزیزم و به تمام دوستهای زندگیم تقدیم می کنم.تمام دوستهایی که همیشه به من درست زندگی کردن رو یاد دادن و همیشه من رو دوست داشتن .به تمام کسانی که فقط یک بار تو زندگیم دیدمشون ولی تاثیرشون اونقدر تو زندگیم عمیق بوده که هرروز به یادشونم. به تمام کسانی که هیچ وقت نتونستم حق دوستیشون رو به جا بیارم.به تمام کسانی که هیچ وقت نفهمیدن احساس من چی بود.امیدوارم اگرکسی رو ناراحت کردم با تمام وجودش من رو ببخشه.... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 مهر 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 شهریور 1386 بهمن 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
|
RSS
|